تبليغاتX
نوشته های یک خلبان دلتنگ





















نوشته های یک خلبان دلتنگ

دلنوشته هاي يك خلبان ...

............. ""اگر تو نباشی
............. امید دیدنت را به گور خواهم برد
............. و کس نمی داند
............. که در فراق تو دیگر
............. چگونه خواهم زیست
............. چگونه خواهم مرد""



پ.ن.1 : ببخشید که توی شعر دست بردم ... اما چون خیلی قشنگ بود نتونستم نذارمش ...
پ.ن.2 : وقتی توی غربتی که زمانی تنها شنونده زبان فارسیت آینه روی دیوار بود ، قیمه بخوری چه حالی میشی ؟! اونم قیمه تازه ... مثل این عکس ...
تازه صبحونه هم املت مجردی داشته باشید ... بدون نمک :دی ...
پ.ن.3 : بازم شدم 68 ... فکر کنم باید متولد 75 میبودیم که همش بشم 75 ... :دی ...

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت17:49توسط س.ع.آ.ن - پسرك | |

میخوام براتون یه چیزی بگم که احتمال داره به فکر وادارتون کنه ... منو دیوونه کرد در حدی که مرضیه گفت : دیوونه ... نگران شدم ... :دی

خورشید منظومه ما 20 برابر زمین هست ...
و بزرگترین خورشیدی که تا به حال انسان روی زمین ما کشف کرده ( که مطمئنا از اون بزرگتر هم هنوز هست و ما نمیشناسیم ) 800 برابر خورشید ما هست یعنی 16000 برابر زمین ما ...
خوب حالا اندازه من ، بنده کوچیک دنیا توی مخلوقاتش رو حساب کنید ... حتی از یک میکرون الکترون (چه اصطلاحی ساختم یهویی :دی ) هم کوچیکترم ...


خدایا ...
کوچیکتیم ...



پ.ن.1 : وبلاگ پاک میشه ... تمام چیزایی که میتونستن آرومم کنند باید پاک بشند ... به همین سادگی ... اما خداییش هیچ چیزی مثل تو نمیتونه منو آروم کنه دیگه ...
لوس شدم یا بد عادت ؟!
پ.ن.2 : شب جشن میگیریم برای بردیا که خیلی خوشحال بود امشب به یه دلیلی ...
اما بعد از جشن گرفتن 5 نفره ایرانیمون و وقتی که رسما نصفه شبونه مون رو خوردیم و دو تایی نشستیم داریم حرف میزنیم یهو یاد این می افتم که دیوونه کیهان و کهکشان ها هستم و یه سوال میپرسم و تا موقعی که این نوشته رو مینیویسم بهش به معنای واقعی کلمه " فحش " میدم که منو باز دیوونه کرد با جوابهایی که بهم داد از کیهان ...
پ.ن.3 : تو همون بودی و هستی که میخوام براش بمیرم ... ...
تو یه قطره از خدایی ...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت8:6توسط س.ع.آ.ن - پسرك | |

نمیگم که برای تو گل بهاری ....

آخه گل که همیشه زیبا نمیمونه ....

تا بهار که میاد قشنگ و پر غروره اما ....

بهار که موندنی نیست یه روزم نوبت خزونه ....

 

 

پ.ن.۱ : توی اتاق امتحان نشستم و منتظرم که امتحان بدم ...

دعا کنید که این آخری به خیر بگذره ...

پ.ن.۲ : هرچقدر دلتنگیم بیشتر میشه بیشتر " قصه " میخونم ...

اما هنوز " قصه " تازگی داره ...

پ.ن.۳ : " خوب بابات چی ؟ "

" خوب پس عمه هام چی کاره اند ؟ " :دی ...

پ.ن.۴ : ۱۱ سال دیگه میشه ۹/۹/۹۹ وای که چقدر یاد این روزا بی افتیم ...

پ.ن.۵ : تبریک عرض میشود خدمت یکی از دوستان ... :دی ... :دی ... (شکلک غش و ریسه رفتن ... :دی)

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:13توسط س.ع.آ.ن - پسرك | |

 

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

 

 

پ.ن.۱ : حافظ رو بی بهانه باز میکنم که شاید حرفاش دلتنگیم رو کمتر کنه ، اما انگار جز " تو " کسی نمیتونه این دلتنگی رو برطرف کنه ...

مخصوصا حالا که همه چیز داره درست میشه ...

حالا دیگه شاید وقت اعتراف باشه ...

آره من دلم خیلی تنگه ...

برای تو ، و برای چند نفر دیگه ...

ایکاش موقعی بهم میگفتن که عهمه چیز درست شده که موقعیت رفتن به ایران رو داشتم ...

پ.ن.۲ : خیلی وقت بود که نبودم ... شرمنده به خدا ، نت نداشتم و هنوزم ندارم ولی الان از نت آموزشگاه یواشکی اومدم ...

پ.ن.۳ : امتحان میدم ... به قول اینا :

I was quite sure that I’m passed but …

 

آره نشدم ... نمرم شدش ۶۹ و بدترین چیزی که میشد به یادم اومد که : من جواب ۲ تا سوال رو عوض کردم ...

او مای گاد ...

و جالبیش اینه که در هر دو صورت از درست به غلط بوده ...

ایشالله دوشنبه ...

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت22:40توسط س.ع.آ.ن - پسرك | |


بي تو هر روز من روز مباداست ...



پ.ن.1 : مثل همين امروز كه روز مبادا شده بود ...

كاش بودي كه روز خوبي ميشد ...

پ.ن.2 : حروفت مرا از خود ميگيرد و در عين ناراحتي و نگراني و جلوي همه لبخندي روي لبانم نقش ميبندند كه دنيايي ارزش دارند ... و كسي نميداند كه چه در دل دارم كه نگرانم ... و كسي نميداند كه چه باعث لبخند من شد ...

پ.ن.3 : " مطمئني؟ من ميدونم كه مرضيه من دروغ نميگه ... "

جواب مثبتي كه ميخونم بعد از سوالم مرا اميدوارتر از هميشه ميكنه ...

پ.ن.4 : چطور خدا رو شكر كنم براي اينكه تورو به من دادش ؟!

پ.ن.5 : " آخرشم خدا نون ما رو ميندازه توي همين غنا ... "

امروز بعد از ملاقات با كاپيتان صادقي نگاهم به غنا نگاه زندگي كردني بود نه نگاه وابسته بودن به بابا ...

ميشه براي اهداف بالاتر تحملش كرد ...

پ.ن.6 : خوشحال ميشم زماني كه حرفهاي من درست بودند و كاپيتان هم تاييد كرد و پيشنهادش نظر خودم هم بود ...


+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت3:16توسط س.ع.آ.ن - پسرك | |

اين دست خودم نيستش ...

نميدونم كه بنويسم يا نه چونكه جديدا از حرف زدن ميترسم ... (ياد گرفتم كه بترسم  بعضي مواقع ...)

اما بازم نميدونم كه اگه اينجا نگم پس به كي و كجا بگم ؟!

از طرفي گفتنش برام سخته ...

نه اينكه اعتقاد ندارم به چيزي كه ميگم ...

چونكه نميخوام خيلي چيزها رو مجبور بشم بعدش بگم كه خيلي خوشايند نيستش ...

از طرفي نميخوام كه محيط آروم احساسي من رنگ سياست بگيره به خودش كه شايد خيلي به مزاج " تو " خوش نيادش ...

اما كجا بگم ؟!

...

...

...

(نميدونم چرا ولي نه ادامه حرفم رو ميگم نه اين نوشته رو پاك ميكنم ... پس يعني ميزارمش توي وبلاگ ... (بلند بلند فكر كردن همينه ديگه ...))

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت4:15توسط س.ع.آ.ن - پسرك | |


...




پ.ن.1 : بدم ميادش از زماني كه بخاطر رفتن من هم مامان و هم بابا ناراحتن و نارارحتيشون رو به نوع ديگه اي نشون ميدن ... و نه به من بين خودشون ...

پ.ن.2 : نميدونم چرا اما كلي دارم بچه مثبت ميشم ... (همش از نماز شروع شد ... ببينيم چطوري ميشيم ...)

ولي من كه چشمم آب نميخوره كه من آدم بشو نيستم ... اگه الان جو گير شده باشم كه آفريقاي جنوبي درست ميشم اگه نه كه اونجا باز منفي ميشم ... :دي

پ.ن.3 : تا حالا نميدونستم كه براي چند نفر سوغاتي خريدن چقدر سخته ولي امروز فهميدم ...

واي به حالم ميشه موقع ايران اومدن ...

پ.ن.4 : هميشه افرادي هستند كه آدم موقع سوغاتي خريدن يادش ميره ... پس هميشه يه چيزايي اضافه داشته باش با خودت ... پيشنهاد برادرانه بود ... (به جز مرضيه خانوم به بقيه برادرانه ... )

پ.ن.5 : اين روزها چقدر مجبورم ناراحتي و دلنگرانيم رو بريزم توي خودم و نشون ندم ... چقدر دارم شكسته ميشم من ... ديروز حساب كردم كه من 19 سال و 9 ماه و 15 روزمه ... بيشتر نشون ميدم ...

امروز كه توي بازار همه گير داده بودن كه براي بچت يه چيزي بخر ... نميدونم كه چرا سايز دخترم چيزي نداشتن ... :دي (ها ها ها بيابيد پرتقال فروش را ... (بگم اسمش چيه ؟! :دي نميگم فقط ميگم كه اسمش با " گ " شروع ميشه ...)) ...

پ.ن.6 : دست جواد درد نكنه با حلقه اي كه بهم دادش ... چقدر كاربرد داره ... :دي

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت4:6توسط س.ع.آ.ن - پسرك | |

...

ريحانه - ميخوام اين دسته گل دقيقا هموني بشه كه ميخوام ... من به مامانم رفتم ... وسواس خاصي دارم روي چيزايي كه مال اونه ... مامانم هنوزم كه هنوزه بعد از 36 - 37 سال مثل روزهاي اول بي قرار ميشه واسه بابام و روي همه چيزايي كه ميخواد به بابام بده وسواس داره ... باورت ميشه مريم ؟!

مريم - زودتر ريحانه ... همه منتظرن ... دير شد ها ...

...

ميدوم به طرفش ... مثل هميشه ... اما در يك قدميش خشك ميشم ... نيرويي نميزاره كه در آغوش بكشمش ...

ميشنوم كه زري به مريم ميگه بازم نشد ... باختي ...

...




پ.ن.1 : دلم نيومد كه هيچي از نوشته جديدم رو براتون نذارم ... ايشالله وقتي تموم شد بريد پول بديد ... بخريدش ... ببينيد آخرش چي ميشه ...

پ.ن.2 : باورم نميشد كه ساعت 12 و خورده اي بود و من هنوز اثر قرص شب قبل از سرم نرفته بود و با همون حال هم رانندگي كردم ... ولي صداي تو - نازنينم - حس خستگي اون قرص رو از سرم پروند ...

پ.ن.3 : كاش بشه ... مگه نه ؟! اگه بشه براتون سوغاتي ميارم ها ... :دي

پ.ن.4 : چهارشنبه شب و جمعه شب دعوت شدم به رستوران - چون خونشون سختشونه - و من اصلا مهموني هاي رستوراني رو كه جديدا مد شده بين ايراني هاي مقيم غنا رو دوست ندارم ... نوعي توهين - يا چيزي شبيه اون - محسوب ميشه به مهمان - به نظر من -

پ.ن.5 : آهنگهاي "پينك" رو خيلي وقت بود گوش نكرده بودم ... خاطرات قديمي با جواد ...

پ.ن.6 : از " چهار كله پوك " يكي رفت و شديم 3 كله پوك و شنبه شب هم ميشن " پت و من " (پت = مم صاله ... مت = حاج محمد هادي ... :دي) خيلي دلم گرفتش با اينكه خيلي با علي نبودم و خيلي باهاش راحت نبودم - هرچند كه اون هم مثل همه با من راحت بود و من از همه چيزش خبدار بودم - ...

پ.ن.7 : امروز خيلي دوست داشتم كه يه نارگيل ديگه غنايي پيدا كنم و بخورم و تا جلوي نارگيل فروش هم رفتم ولي دلم نيومد بدون تو و تنها بخورم ... كاش بودي ...

پ.ن.8 : دلم براي سجاد تهرانچي تنگ شده ... ديوونه اي كه جايگزين نداره واسه من ... يادش بخير كه انگار عباس رو يه ذره عوض كردن و گذاشتن توي يه بدن ديگه ... نميدونم كه منو بخشيدش يا نه براي يه حركت اشتباهم ... خودش كه گفته بخشيده ولي بازم دلم آروم نميگيره ... فكر كنم كه بيشتر از 10 بار ازش معذرت خواستم و اون انقدر بزرگ بود - در عين كوچكي - كه همون لحظه بخشيدش ... كاش وقتي اومدم ايران بتونم پيداش كنم ... ديوونه ...

پ.ن.9 : چقدر بده كه همه حرفاشونو به تو بگن و تو حرفات رو نتوني بگي ... و تنها 3 نفري كه از حرفات ميتونن باخبر باشن خيلي ازت دورن ... در حد 6000 ناتيكال مايل ...

پ.ن.10 : تو مهمتري دخترك ... 


+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت4:48توسط س.ع.آ.ن - پسرك | |

" نميدونم چي بگم تا آروم بشي " ...

" هر چي كه دلم ميخواد ؟ "‌ ...

" دلم ميخواد بهت بگم ... دوستت دارم ... " ...




پ.ن.1 : تازه فهميدم كه چرا امشب بي دليل حالم بد شده بود ...

پ.ن.2 : بدترين بخش سردرد هاي من وقتيه كه حدقه چشمم از داخل در قسمت فوقاني درد ميگيره ... اون لحظه جز يك دست مهربون چيزي نميتونه دواي دردم باشه ...

پ.ن.3 : چقدر دل من هم پارك ميخواد ... با تو ...

تا تو راه بري و من بگم ... از هرچيز ...

مثل پدري كه براي دختركش داستان ميگه تا نترسه ...

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت3:10توسط س.ع.آ.ن - پسرك | |


نميدانم در كدامين نگاه تو ...

قلبم را جا گذاشتم ...




پ.ن.1 : از موريانه ها متنفر ميشم ...

چون ديكشنريي كه مدت زيادي دنبالش بودم رو خوردن ...

پ.ن.2 :

" الان اونايي كه دختر دارن خيلي تحويلت ميگيرن ها " ...

" ميدونم "

مهم اينه كه من كيو تحويل بگيرم ... :دي ....

This person is already taken 

پ.ن.3 : دلم ميخواد زودتر برگردم آفريقاي جنوبي ...

فقط چونكه حوصله بيكاري رو ندارم ديگه ...

دارم ديوونه ميشم توي غنا ...

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت16:15توسط س.ع.آ.ن - پسرك | |